تازه کار!

مینویسد برای آن که بگوید و برساند حرفش را.

تازه کار!

مینویسد برای آن که بگوید و برساند حرفش را.

تازه کار!

یکی بود. چون دیر شد ، دور شد..

طبقه بندی موضوعی
سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۱ ق.ظ

چشماش


+ نمی دونم شاید با اولین نگاهش قلبم از کار بی افته!

- خدا نکنه دیوونه!

+ اگه از کار افتاد!؟

- خودتو لوس نکن دیگه هی هیچی نمی گم :|

+ به نظرت چی میشه؟ وقتی فکرشو میکنم قلبم تند تند میزنه!

- سر به زیر باش هیچیت نمیشه

+ سر به زیر هستم

- آره جون خودت

+ یعنی چشماش چه شکلیه؟ خیلی وقته ندیدمشون..

- چه بدونم.. چشم چشمه دیگه!

+ عجب! خودمم می دونم چشم چشمه...   ولی چشم داریم تا چشم!   

-  باشه اصلا هرچی تو می گی.. اصلا به من چه مربوط!؟ دندون رو جیگر بذار خودت می بینی،نمی خواد از من بپرسی که چشماش چه شکلی شده!

+ چه گوشت تلخ بازی در میاری تو..   منو بگو با تو خلوت کردم.

-  مگه من مجبورت کردم!؟

+ نه بابا تقصیر خودمه که با تو نشستم یکی به دو می کنم...    اگه اون بود وقت با ارزشم مال اون می شد نه تو!!    شب خوش..   :|


( من و خودم = گفتگویی خجل کننده     :|  )

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۱
لحظه نویس
دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۳۴ ب.ظ

حقیقتی یا که خیالی حالا..

پشت کدوم ستاره پنهون بودی
همسفره کدوم زمستون بودی

تو از کدوم قصهء دور اومدی
روی زمینی که پره از بدی

کجا بودی اینهمه ماه و سالا
حقیقتی یا که خیالی حالا

اینکه هنوز کسی مث تو اینجاست
تنها امید من برای فرداست



(قسمتی از یه ترانه..)

....
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۴
لحظه نویس
دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ب.ظ

تست سن عقلی!

یه تست (ممکنه واقعی باشه)   برای سنجش سن عقلی را انجام دادم..

سن عقلیمو 44 سال زد :|

آخه 44 ساااااااال       عقلم پیر شده D:

می خوای شما هم یه تست بزن:   سن عقلی

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۲
لحظه نویس
يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۳۹ ب.ظ

یکجایی نشسته ای و ..

هر کدام از ما یکجایی نشسته ایم.... و من چراغ چشمانم آنلاین گونه روشن است و با هر بار پلک زدن، وبلاگ زندگی ام به روز می شود..

من بروز می شوم.. تو هم بروز می شوی..

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۹
لحظه نویس
يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۴۴ ب.ظ

زندگـــی زیبـاســـت !


زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن

گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

 هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت

عشق اسطرلاب اسرار خداست

 من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام

درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

 دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها

می تپــد دل در شمیــــم یاسها

 زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست

زندگی باغ تماشـــای خداســت

 گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود

می تواند زشــت هم زیبا شــود

 حال من، در شهر احسـاسم گم است

حال من، عشق تمام مردم است

 زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا

صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

 ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من

ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

 با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود

مثنوی هایـم همــه نو می شـود

 حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد

واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد


مولوی

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۴
لحظه نویس
يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۱۰ ب.ظ

در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست

"در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست"

 

در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست
وز غم عشق تو در شهر چه غوغاست که نیست 
 
گفتی از لعل من امروز تمنای تو چیست
در دلم زان لب شیرین چه تمناست که نیست 
 
بجز از زلف کژت سلسله جنبان دلم
خم زلف تو گواه من شیداست که نیست 
 
پای بند غم سودای تو مسکین دل من
نتوان گفت که این طلعت زیباست که نیست 
 
در چمن نیست ببالای بلندت سروی
راستی در قد زیبای تو پیداست که نیست 
 
با جمالت نکنم میل تماشای بهار
زانکه در گلشن رویت چه تماشاست که نیست 
 
گر کسی گفت که چون قد تو شمشادی نیست
اگر آن قامت و بالاست بگو راست که نیست
 
گفتی از نرگس رعنای منت هست شکیب
شاهد حال من آن نرگس رعناست که نیست
 
ایکه خواجو ز سر زلف تو شد سودائی
در سر زلف سیاه توچه سوداست که نیست 
 
                                                                                                                     "خواجوی کرمانی"
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۰
لحظه نویس
شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۴ ب.ظ

ندانم این شود یا آن شود!

 ( در دست اصلاح *   نسخه اولیه در پایان مطلب)


نسخه تلفیقی و خلاقانه مخاطب:


آیا این شود، یا آن شود!؟

جوری که معما حل شود


در پس هر پرده از راز تو من

حالی شود این فال من

جوری که گر برداری ز من

این بار من، این حال من

 

در تب و تابی اگر

گاهی خوشی، یا ناخوش احوالی اگر

هم خدا و هم بنده اش

داند که تو، در اندیشهء کاری دگر


وصف حال تو را

هر لحظه، رفرش میکنم

گاهی اگر باشی به یاد 

گاهی اگر باشی بخواب


باغچه را هم نوازش گر کنم

دست خود را بر سر گلها کشم

راستش! هیچ حالی مثل حال تو

نبرده دست بر دل بی سامان من


چون بیابانی، خشک و تشنه

پهناور اما در پی جرعه ای آبم دگر

اما چه دانی جان من

همچو تن حاصلخیز رودان

پر ز شبنم، پر ز زندگی، اما جوری دگر




نسخه اولیه: 


این شود یا آن شود!

در تب و تابی؟ آری ، گاهی ناخوش احوالی

خوشی یا ناخوشی؟   هم خدا داند، هم بنده ی نزدیک احوالت!

وصف حالت را .... هر لحظه ، رفرش می کنم. 

گیاهان و گل های باغچه را هم نوازش می کنم.

راستی! می دانی!... انگار مثل باران بر دلم باریده ای!

میدانم، بیابانم، خشک و تشنه و پهناورم!  

بدان حاصلخیزم  مثل رودان !  که با شبنمی از دل سبز می شوم.

(در این هنگام تازه و سبزم)




موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۴
لحظه نویس
پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۷ ق.ظ

راستش..

راستش را بخواهی 

هوا گرم است اما دلم با هوا گرم نمی شود..

برای دلگرمی باید حرف دل در میان باشد..  

دل باید باشد و حرف بزند.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۷
لحظه نویس
چهارشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۰۹ ب.ظ

جانا تو ماه روشنی..

جانا تو ماه روشنی

زیبا به وصف شبنمی

حالم دگرگون می کنی

تو ماه رویای منی



( امیدوارم که به دور از غم و غصه باشید.. 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۹
لحظه نویس
سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۹ ب.ظ

سوتفاهم در پیام های متنی


بحث و مجادله به وسیله پیام نوشتاری بدترین نوع بحث کردن است زیرا طرفین نمیتوانند لحن و حالت صحبت کردن یکدیگر را بشنوند و این مساله در اکثر موارد باعث سوتفاهم می شود !

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۹
لحظه نویس