تازه کار!

مینویسد برای آن که بگوید و برساند حرفش را.

تازه کار!

مینویسد برای آن که بگوید و برساند حرفش را.

تازه کار!

یکی بود. چون دیر شد ، دور شد..

طبقه بندی موضوعی

۲۱ مطلب با موضوع «تصور کن» ثبت شده است

يكشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۸، ۱۰:۱۷ ق.ظ

دختر کوچولوی نداشته ی ما..

دختر کوچولوی ما الان یک سالش شده بود... اگر شده بود که باشی! 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۸ ، ۱۰:۱۷
لحظه نویس
پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۴۹ ب.ظ

ازینجا که منم..تو کجایی!؟


برخط شدم بخاطر تسکین دادن به دلم، همین که ببینم در نقطه ای دیگر با قلم زیبایت می نویسی.. احساس می کنم در همان حوالی تو شاید کنارت نشسته باشم و آنچه را که می نویسی، با صدای زیبایت دکلمه می کنی و من گوشم را به تو سپرده باشم.. با چشمانی بسته.. و خیالی سیّال!


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۸:۴۹
لحظه نویس
سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۴۴ ب.ظ

دست و "دلباز"

دست و دلباز که بودیم..!؟

دست کجا و من کجا و تو کجا..!

دل..! همان .. دل ای دل .. ای ...دل ای دل!   ;)   ( هر لحظه به دام تو گرفتارمو بیمارم... بیا جون دلم.. نازتو خریدارم *)

مو به مو آمدم.. تا که زلف که نه.. بلکه پیچش زلف پریشانت مرا فتیله پیچ کردو..  مست و دیوانه شدم...   بله مو به مو آمدم :))

پس برقصا در برم ای جان جانان...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۶ ، ۲۱:۴۴
لحظه نویس
دوشنبه, ۴ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۰۴ ب.ظ

یک لحظه تا تمام عمر"

ایمان دارم که اگر خدا اراده کند فراتر از سرعت یک لحظه زمانی که در ذهن ما می گذرد، می تواند حال مارا دگرگون کند و بعد که به خودمان می آییم میبینیم چه بر احوالمان آمده است!
ما در برابر اراده توانا و نامحدود الهی هیچ که هیچ!حتی 273 درجه زیر صفر هم در فهم بعضی از ما نمی گنجد..   
اما زمانی که از منیت خودمان بیرون می آییم.. رشد می کنیم.. و فهممان مثبت دانستن ندانستن ها می شود!
با اینکه اختیار خیلی از اعمالمان با خودمان است و تصمیم گیرنده هم هستیم، اما اگر خدا نخواهد که انجام بشود، پس انجام نمی شود!
اما قسم می خورم به خودش.. که اگر خدا را در تصمیمات و اعمالت ببینی، خدا هم میبیند و راهنمایت خواهد شد و ازان اراده قوی که به آن اتکا کرده ایم با قدرت پیش خواهیم رفت..
خدارا بخاطر داده و نداده اش شکر می کنم.
در مسیر زندگیتان با  بنده های خوب خدا همراه شوید تا در نهایت سعادتمند باشید و همواره توجه خدا را اینگونه نسبت به خودتان  و عزیزانتان داشته باشید..
داشتن یک همراه خوب زندگی یعنی توجه خدا به شما!.. قدرش را بدانید..  ( ان شاءالله که قدر دان باشم )

پ.ن :  نوشتم.. ولی نمیدونم که واقعا چی می خواستم بنویسم..!

در پناه خدا.. شاد و سعادتمند باشید :)
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۶ ، ۱۹:۰۴
لحظه نویس
سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۳ ب.ظ

مثل یک خواب شیرین_

مثل یک خواب شیرین که شب تا صبح را چشم روی هم می گذاری(م) و فقط لحظاتی می گذرد.. و دوست داریم که این خواب واقعی باشد یا که این زندگی خواب باشد!
چه خواب قشنگی می شود که زندگی را خواب میدیدیم.. و خواب ها را زندگی می کردیم!.. 
مثلن خواب ببینم اورا کنار ساحل.. تکیه زده به شانه ام...    
این لحظه را می شود برای یک لحظه و همیشه زندگی کرد..   شیرین.. کوتاه.. ماندگار.. *
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۱:۱۳
لحظه نویس
شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۱ ب.ظ

زرنگهوش!

تا حالا شده تو چای شکر بریزید و بعد پیش بینیتون اشتباه از آب در بیاد؟..  یعنی فکر کنید منطقی و عقلانیش اینه که چای شیرین بشه! اما..

اما اگر تو ظرف شکر نمک ریخته باشند چی!؟  مثلن وقتی متوجه میشی که چاییتو هم زده باشی..  نون و پنیرتم که به راه شده و لقمه را گرفتی ..  همینطور به مقصد دهان رسونده باشی و...بجویش 

وقتی احساس کردی باید همراهش چایی بخوری..  یه قلپ میخوری همراه لقمت.. و منتظری دهنت شیرین شه و لقمتو با لذت قورت بدی...

می گم اگه با همچین موضوعی برخوردید شما چه عکس العملی خواهید داشت!؟   :)    (فرض کنید یه سوال روانشناسیه!)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۱۶:۲۱
لحظه نویس
شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۳۳ ب.ظ

وقتی می نویسی

میتونم چشمامو ببندم و نوشته هاتو بو کنم..

و هر نا کجایی برای من آباد میشه..  

 و دیگه مهم نیست که کجا هستم..  

احساس می کنم هر نفس کنار تو ام...

سپاسگزارم که بودنت را می نویسی..

خدایمان را هزاران بار شکر گذارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۳
لحظه نویس
جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۴۳ ب.ظ

صدای نزدیک شدن قدم های تو..****944

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۳
لحظه نویس
دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۴۹ ب.ظ

دست و پا شکسته ( بدون ویرایش)( یه نوشته ی بی ربط)

گفت خیالت راحت باشد.. چشمانت را ببند... چشمانم را بستم،  اما امید بازی اش گرفت و رفت قایم شد..

و مثلن من در هر نقطه ی کوری دنبالش بگردم..  
به خودم می گویم خودش خسته می شود و باز خواهد گشت و خودم را با کارهای روزمره سرگرم می کنم. 
اما هر لحظه که می گذرد حواسم از کارم بیشتر پرت می شود. رفته رفته تمرکزم به هم می خورد و نگرانی تا گلو بالا می آید، مغزم داغ می کند..
در نهایت افکارم می جوشند... اگر امیدم را پیدا نکنم حتما افکارم از جمجمه ی سفت و خُشکم عبور می کنند..  
از خدا راه چاره را می خواهم ..  و  چیزی بر زبانم جاری می شود که از مغزم دستور نمیگیرد و فقط گوشهایم می شنوند..
بعد صدای آه و ناله ای به گوشم می رسد.. دنبال صدا می گردم.. همه جا را نگاه می کنم. . انگار کسی می گوید به پیش برو.. 
صدای آه و ناله نزدیک نزدیکتر می شود و ..چشمم به امید می خورد.    
امید دست و پا شکسته بود.. 
ازون موقع میترسم چشمانم را ببندم.. نکند امیدم برود و طوری اش بشود!
مراقب امیدتان باشید..  
امیدتان را از خدا بخواهید .. و اگر امیدی دارید.. بسپریدش به صاحب اصلی اش.
امید یک نعمت است.. قدرش را بدانید و به راحتی آن را از دست ندهید.
 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۹
لحظه نویس
شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۲ ق.ظ

بیست و اندی سال دیگه

بیست و اندی سال دیگه.. مثلن به عنوان یه پدر دلسوز که عاشق خانوم بچه هاشه.

یه دختر خیلی دوست داشتنی داره که خیلی ام شبیه مامانشه..

و بعد این آهنگو بذارم تو ماشین.. خانوادگی گوش کنیم... 

بعد دخترم لپاش قرمز شه..  و مامانش قش قش بخنده.. :))  منم به روی خودم نیارم که آهنگه چی میخونه.. D:

 

گل بی خار بابا..

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۲
لحظه نویس